X
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی - کیومرث
شاهنامه ی فردوسی و دیگر اشعار فارسی...
سخن گوی دهقان چه گوید نخستکه بود آنکه دیهیم بر سر نهادمگر کز پدر یاد دارد پسرکه نام بزرگی که آورد پیشپژوهنده​ی نامه​ی باستانچنین گفت کآیین تخت و کلاهچو آمد به برج حمل آفتاببتابید ازآن سان ز برج برهکیومرث شد بر جهان کدخدایسر بخت و تختش برآمد به کوهازو اندر آمد همی پرورشبه گیتی درون سال سی شاه بودهمی تافت زو فر شاهنشهیدد و دام و هر جانور کش بدیددوتا می​شدندی بر تخت اوبه رسم نماز آمدندیش پیشپسر بد مراورا یکی خوبرویسیامک بدش نام و فرخنده بودبه جانش بر از مهر گریان بدیبرآمد برین کار یک روزگاربه گیتی نبودش کسی دشمنابه رشک اندر آهرمن بدسگالیکی بچه بودش چو گرگ سترگجهان شد برآن دیوبچه سیاهسپه کرد و نزدیک او راه جستهمی گفت با هر کسی رای خویشکیومرث زین خودکی آگاه بودیکایک بیامد خجسته سروشبگفتش ورا زین سخن دربه​درسخن چون به گوش سیامک رسید که نامی بزرگی به گیتی که جستندارد کس آن روزگاران به یادبگوید ترا یک به یک در به درکرا بود از آن برتران پایه بیشکه از پهلوانان زند داستانکیومرث آورد و او بود شاهجهان گشت با فر و آیین و آبکه گیتی جوان گشت ازآن یکسرهنخستین به کوه اندرون ساخت جایپلنگینه پوشید خود با گروهکه پوشیدنی نو بد و نو خورشبه خوبی چو خورشید بر گاه بودچو ماه دو هفته ز سرو سهیز گیتی به نزدیک او آرمیداز آن بر شده فره و بخت اووزو برگرفتند آیین خویشهنرمند و همچون پدر نامجویکیومرث را دل بدو زنده بودز بیم جداییش بریان بدیفروزنده شد دولت شهریارمگر بدکنش ریمن آهرمناهمی رای زد تا ببالید بالدلاور شده با سپاه بزرگز بخت سیامک وزآن پایگاههمی تخت و دیهیم کی شاه جستجهان کرد یکسر پرآوای خویشکه تخت مهی را جز او شاه بودبسان پری پلنگینه پوشکه دشمن چه سازد همی با پدرز کردار بدخواه دیو پلید
دل شاه بچه برآمد به جوشبپوشید تن را به چرم پلنگپذیره شدش دیو را جنگجویسیامک بیامد برهنه تنابزد چنگ وارونه دیو سیاهفکند آن تن شاهزاده به خاکسیامک به دست خروزان دیوچو آگه شد از مرگ فرزند شاهفرود آمد از تخت ویله کناندو رخساره پر خون و دل سوگوارخروشی برآمد ز لشکر به زارهمه جامه​ها کرده پیروزه رنگدد و مرغ و نخچیر گشته گروهبرفتند با سوگواری و دردنشستند سالی چنین سوگواردرود آوریدش خجسته سروشسپه ساز و برکش به فرمان مناز آن بد کنش دیو روی زمینکی نامور سر سوی آسمانبر آن برترین نام یزدانش راوزان پس به کین سیامک شتافتخجسته سیامک یکی پور داشتگرانمایه را نام هوشنگ بودبه نزد نیا یادگار پدرنیایش به جای پسر داشتیچو بنهاد دل کینه و جنگ راهمه گفتنیها بدو بازگفتکه من لشکری کرد خواهم همیترا بود باید همی پیشروپری و پلنگ انجمن کرد و شیر سپاه انجمن کرد و بگشاد گوشکه جوشن نبود و نه آیین جنگسپه را چو روی اندر آمد به رویبرآویخت با پور آهرمنادوتا اندر آورد بالای شاهبه چنگال کردش کمرگاه چاکتبه گشت و ماند انجمن بی​خدیوز تیمار گیتی برو شد سیاهزنان بر سر و موی و رخ را کناندو دیده پر از نم چو ابر بهارکشیدند صف بر در شهریاردو چشم ابر خونین و رخ بادرنگبرفتند ویله کنان سوی کوهز درگاه کی شاه برخاست گردپیام آمد از داور کردگارکزین بیش مخروش و بازآر هوشبرآور یکی گرد از آن انجمنبپرداز و پردخته کن دل ز کینبرآورد و بدخواست بر بدگمانبخواند و بپالود مژگانش راشب و روز آرام و خفتن نیافتکه نزد نیا جاه دستور داشتتو گفتی همه هوش و فرهنگ بودنیا پروریده مراو را به برجز او بر کسی چشم نگماشتیبخواند آن گرانمایه هوشنگ راهمه رازها بر گشاد از نهفتخروشی برآورد خواهم همیکه من رفتنی​ام تو سالار نوز درندگان گرگ و ببر دلیر
سپاهی دد و دام و مرغ و پریپس پشت لشکر کیومرث شاهبیامد سیه دیو با ترس و باکز هرای درندگان چنگ دیوبه هم برشکستند هردو گروهبیازید هوشنگ چون شیر چنگکشیدش سراپای یکسر دوالبه پای اندر افگند و بسپرد خوارچو آمد مر آن کینه را خواستاربرفت و جهان مردری ماند از ویجهان فریبنده را گرد کردجهان سربه​سر چو فسانست و بس سپهدار پرکین و کندآورینبیره به پیش اندرون با سپاههمی به آسمان بر پراگند خاکشده سست از خشم کیهان دیوشدند از دد و دام دیوان ستوهجهان کرد بر دیو نستوه تنگسپهبد برید آن سر بی​همالدریده برو چرم و برگشته کارسرآمد کیومرث را روزگارنگر تا کرا نزد او آبرویره سود بنمود و خود مایه خوردنماند بد و نیک بر هیچ​کس